به متن اصلی بازگردید

استاد روزبه

Go Search
موسسه فرهنگی روزبه
فارغ التحصیلان
کادر آموزشی
دبستان
دبیرستان دوره ۱
دبیرستان دوره ۲
آلبوم
  

 

    ساعت 7 بعدازظهر (20 آبان 1352) مجدداً به اتفاق دکتر مجتهدي به خدمت استاد رفتيم. وضو گرفته بود که نماز مغرب و عشا را بخواند. ما نيز اقتدا کرديم و اين آخرين نماز جماعت روزبه بود. نماز را ايستاده خواند و رکوع و سجود را به طور طبيعي انجام داد. پس از نماز ساعتي به گفتگو پرداختيم و بعد مرخص شديم.

    فردا صبح يعني 21 آبان ماه مجدداً آقاي باقر روزبه به دبيرستان تلفن کرد و از وخامت حال برادرش خبر داد و گفت که ديگر بي حال و بلکه بيهوش در بستر افتاده. من با يک دستگاه آمبولانس به منزل استاد رفتم و به اتفاق آقاي باقر روزبه ايشان را که تقريباً بيهوش بود در داخل آمبولانس گذاشتم و طبق دستور مرحوم دکتر محمد قريب به بخش سرطان بيمارستان امام خميني برديم. چند طبيب مشغول معاينه و فعاليت شدند ولي هيچ کدام خبر اميدوارکننده اي اظهار نکردند. تا ساعت 2 بعدازظهر من و دکتر مجتهدي کنار بسترش بوديم و آنگاه براي اداي نماز و صرف غذا به منزل دکتر مجتهدي رفتيم. نماز و غذا با اضطراب و نگراني برگزار شد و با هم به بيمارستان برگشتيم. روزبه از شدت درد خيلي در تب و تاب بود و لحظه اي آرام نمي گرفت. دکتر مجتهدي او را دلداري مي داد و مي گفت ساعتي تحمل کنيد تا دواها جذب شود. در اين موقع براي اولين بار در 5 سال دوران بيماري جانکاه فرمود: که ديگر نمي توانم صبر کنم طاقتم تمام شده است! نزديک مغرب بود که با زحمت فرمود مي خواهم وضو بگيرم. من با مساعدت همسرش او را وضو داديم نماز ظهر و عصر را با ملايمت و اشاره انجام داد. سپس مجدداً به تب و تاب افتاد و لحظه اي آرام نداشت و مطالبي که چندان براي ما مفهوم نبود بر زبان مي آورد. اول مغرب با صلابت خاصي فرمود: حالا بايد تطهير کنيم و وضوع بگيريم و لباس عوض کنيم و نماز بخوانيم و آماده باشيم" همه فعل ها را با صيغه متکلم مع الغير مي گفت. به نماز مغرب ايستاد. مانند هميشه در اداي کلمات خيلي دقت مي کرد و بعضي کلمات را تکرار مي نمود. مغرب را بيش از سه رکعت خواند و همچنان حمد و توحيد را تکرار مي کرد. گاهي نيز ذکر رکوع و سجود مي گفت. ناگهان حالش منقلب شد. دکتر مجتهدي به من گفت: حالت احتضار است. لدا همسر ايشان را به بيرون اطاق برد که بي تابي نکند. فقط من و يکي از مريدانش به نام يوسف بيات در کنارش مانديم. من شروع به تلقين کردم و آب تربيت به دهانش ريختم. با زحمت ولي با ادب خاصي جملات را مي گفت و به ساحت مقدس معصومين به خصوص حضرت سيدالشهدا عليهم الصلاه و السلام عرض ارادت مي کرد. نفسش به شماره افتاده و به سمت قبله خيره شد. زبانش در حرکت بود ولي چيزي شنيده نمي شد. آري آفتاب غروب کرد!