|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
روزبه معلم توانايي بود كه با خط خوش اخلاص بر صحيفه دل جوانان، آيين هدفداري نگاشت و علم هدفمند را با عمل صالح، در جان ايشان به هم آميخت. هنوز از پس سالها، عطر شب بوي كلام او مشام جانها را مينوازد و نسيم سخن ملكوتي او، چهره شاگردان مخلص را از غبار ميشويد.روزبه تمامي دل را به عشق زنده ساخت، اما اين تمامي داستان نبود. او گل واژههاي ايمان را به منقار ميگرفت و صبورانه، بر شاخسار علم «علوي» به كام تشنگان، مينشاند. سيمايش به دلها ميوزيد و سكوتش همه غريو آگاهي بود. نگاه پرعطوفش همه كلام بود و كلام پرخروشش، عطر آفتاب شرق را بر بام دلها ميافشاند.شاگردان او به خاطر دارند وقتي درس قوانين نيوتن را به پايان ميبرد، دست بچهها را ميگرفت و به دنياي پاك و خيالانگيز نيوتن ميبرد. همه را در معبد علم به صف ميكرد تا شاهد سرگشتگي و حيرت نيوتن باشند؛ آنجا كه از قول نيوتن ميگفت: نميدانم دنيا در من چگونه خواهد نگريست. اما من خود را همچو كودك ناداني ميدانم كه در ساحل دريا سرگرم بازي و در جستجوي سنگريزهاي نرمتر و صدفي زيباتر از سنگريزهها و صدفهاي معمولي است، در حالي كه اقيانوس بيكران حقيقت در برابرم كشف نشده گسترده است.او همانجا «تئوري نسبيت عام» را درس ميگفت و سپس با انگشت سبابه، سخن «انيشتين» را به سر در معبد علم نشان ميداد كه: «هر آن كس كه ايمان ندارد، او را به اين معبد راهي نيست.»آنها كه محضر او را يافتند، روزبه را براي هميشه در جانهاشان نوشتند و آنها كه او را نديدند، طنين پيام او را به جان نيوشيدند.
روزبه نابغه نبود، بينظير نبود، از لحاظ علمي سرآمد اقران نبود، دانشمند به مفهوم آنچه در اذهان ما هست، نبود، ولي صادق بود، انساني والا و معتقد بود، آنچه خوانده بود در حد اعلا مي دانست، متفكر و انديشمند بود، مسلماني متعصب و در مسائل ديني مجتهد بود و نوآوريهايي داشت. استاد مسلم در ادبيات فارسي و عرب بود، زبان فرانسه را در حد معمول ميدانست، هر درسي را با تسلط كامل تدريس ميكرد، معلم بود و مربي بود جز تاريخ و جغرافيا كه نديدم تدريس كند، بقيه دروس دبيرستان را تا مرز تخصص در كلاس مطرح ميكرد. ناطق ورزيدهاي بود، سخنانش از آسمان ميافتاد، ساده و بيريا بود، به فقه عشق ميورزيد، اصولي و آزاده بود، از دنيا و آخرت دومي را انتخاب كرده بود. در مدت 14 سال همكاري با او فقط سه بار لباس تازه دوخته بر تنش ديدم.
مشهدي محمد (خدمتگزار مدرسه) هر چه تهيه ميكرد و ميخورد او هم هم كاسهاش بود. از ساعت 6 صبح تا پاسي از شب در دبيرستان يكسره در تلاش بود. وجودش تركيبي از تعقل و كار و فعاليت بود، هدف داشت. براي او كار اصل و زندگاني فرع بود، به خود نميپرداخت، در خدمت ديگران بود، به زحمت و با زور، سعادت ازدواج را نصيبش ساختند. در يك جمله، مجموعهاي از فضيلتهاي انساني بود. انساني والا و برتر در حقيقت انسان ساز بود.
روزهاي سال چه زمستان و چه بهار، هر چقدر زود به مدرسه ميرفتيم روزبه قبل از ما آنجا بود، گاهي ميانديشيديم كه شب ها را در دبيرستان ميماند. با همه يكنواخت و صادقانه رفتار ميكرد، هيچ كس نميتواند مدعي شود كه روزبه با او نظر دوستانهتري داشت. احترام و ارزشهاي انساني، تقوا و عمل، هماهنگ بودن سخن و رفتار، ساده و پربرگ و پربار زيستن، كم گفتن و گزيده گفتن، از صفات ذاتي او بود. مكتب ديده و به كار و فعاليت خويش نه تنها معتقد كه عشق ميورزيد. تا يكي دو ماه كه به كلاسهاي درس ميرفتم رهايم نميكرد، از شيوه تدريس و چگونگي كارم در مواقع مشخص جويا ميشد. بعضي روزها به كلاس درس من ميآمد و مانند يكي از دانشآموزان مينشست و سخت به سخنانم گوش فرا ميداد. ميدانستم نيامده كه از من بياموزد، آمده كه به من بياموزد! آخرين باري كه به كلاسم آمد و برخلاف گذشته جايي براي نشستن نيافت در گوشه كلاس درس ايستاد، صندلي مخصوص استاد را كه هيچ گاه مسند من نبود و اصولاً در كلاس نمينشستم برايش جابهجا كردم. باز ايستاد، نگاهش تا اعماق جانم فرو ميرفت، احساس ميكردم مرا ميآزمايد و دوستش داشتم. حالا درست يادم نيست كه به كلمهاي رسيديم «فتي» و بحث جواني شد، سخن به طول انجاميد و او ايستاده، مانند قوي سفيد زيبايي را ميماند كه شناوري جوجههايش را بر درياي طوفنده اخلاق و سخن تماشا كند. مردمك چشمان حق بينش به هر گوشه سر ميكشيد و سخت بر روي لبان آن كه سخني ميگفت يا بحثي داشت ثابت ميماند. وقتي از يكي پرسيدم، تصور نميكنيد كه جوان و جوانان تنها در سنين 14 تا 25 سال نيستند و ما ميتوانيم جوانان 70 و 80 ساله هم بيابيم، نقش لبخندي بر لبانش كه چون افق آسمان و زمين را به هم دوخته بود جلوه كرد. درب كلاس را باز كرد و با محبت سر فرود آورد و بيرون رفت و كلاس بيچراغ شد. انتظار من براي باز ديدن روزبه در كلاس بينتيجه بود. ماهها گذشت، نيامد و ديگر از شيوه تدريس و برنامه كار با من سخن نگفت. تا اين كه فرصتي پيش آمد و موقع را مغتنم شمرده و علت بيلطفي او را به كلاسهاي درسم جويا شدم، با همان نگاه عميق و يك دنيا حيا كه بسياري به اندازه يك گندم آن را هم ندارند پاسخ داد: «درست است جوان 70 ، 80 ساله داريم و پير 14 و 15 ساله هم داريم. آن روز تا به حال دارم فكر ميكنم كه من از كدامين دستهام.» قدرت و تواضع روزبه حكايتي است كه كمتر انساني به اين قله رفيع دست مييابد.
در سفري به زنجان با مردي آشنا شدم که در تهاجم روس ها به خطّه آذربايجان با استفاده از امکانات خود خدمات بي شائبه اي را ارائه کرده بود. اين شخص محمودخان ذوالفقاري مشهور به (سلطان خمسه) بود. او در خطّه زنجان و محدوده آذربايجان، يلي شايسته بود که با روس ها جنگيده بود و در بيرون راندن آنان نقش موثّري داشت. ضمن صحبت با وي، سخن از مرحوم روزبه به ميان آمد، نکته بسيار پراهميّتي از وي شنيدم. او با تمامي شجاعتي که داشت گفت: "اگر شما در زنجان آدم ديديد بدانيد حتماً شاگرد آقاي روزبه بوده وگرنه نه" از سفر که بازگشتم حضور آن فقيد سعيد رسيدم و سلام محمودخان را به ايشان ابلاغ نمودم و جمله اي که گفته بود به ايشان عرض کردم، ايشان با لحني بزرگوارانه و با ملاحت خاصّي که منحصر به ايشان بود فرمودند: محمودخان مرد مزاحي است گاهي از اين شوخي ها مي کند" در صورتي که محمودخان با يک بعد از موقعيتّي که از او مشاهده شده بود آدمي فوق العاده بود و در حفظ آب و خاک در زنجان از خود نبوغ نشان داده بود که اين عمل وي زبانزد خاص و عام بود. خود مورد احترام کامل اهالي زنجان و حومه بود لکن خود را مريد حلقه به گوش مرحوم فقيه سعيد استاد فرزانه آقاي روزبه مي دانست.
دبيرستان علوي که به همت تجار متدين تهران و جناب شيخ علامه آقاي شيخ علي اصغر کرباسچيان دامت افاضاته تاسيس شد از مرحوم فقيد، علم دانش و تقوا روزبه طالب ثراه دعوت به عمل آمد که زعامت ان را قبول کردند و به تدريس جوان ها قيام نمود و طولي نکشيد که آن دبيرستان مايه اعجاب و تحسين همگاني شد و اکنون همان تربيت شدگان دبيرستان علوي هستند که از اجزا و اعضاي دولت جمهوري اسلامي هستند و به نحو احسن انجام وظيفه مي نمايند. آن مرحوم بزرگوار آنچنان در اجراي وظايف شرعي دقيق بود که در موقع مراجعت از حج از فرودگاه راهي دبيرستان گرديد و اظهار داشت که من همه اوقات خود را به دانشجويان فروخته ام، نمي توانم در جهت ديگر صرف نمايم .
|
|
|
|
|
| |
|
|
| |
|
|
|
|
|
 |
 |
 |
 |
|
| Persian Support By SadafIT Co. |